عجب دنیایی است دنیای امروز وعجب روزگاریست این روزگار.عمر انسان همانند گلی است که غنچه می کند، می شکفد و پرپر میشود بدون اینکه کاری کرده باشد و توشه ای بسته باشد.
زندگی رویایی است که گاه آرام و صبور است و گاه خشمگین.هنگامی که آرام است فریبش را می خوریم و دروغ هایش را باور می کنیم، بدون اینکه به حقیقت واقف باشیم. زندگی ما را همراه خود می برد و طوری می پرورد که انسانها را، اطرافیانمان را و دوستانمان را بیازاریم و فریب دهیم.
می خواهم بدانم چرا هیچ کس در این دنیای مدرن یکدل نیست؟ چرا ریا و مکر جای صفا و صمیمیت را گرفته است؟ چرا قرن ۲۱، قرن شیوع طاعونهایی شده است که درمانی جز سوزاندن آدم ها ندارند؟چرا دوستان نزدیک به هم دروغ می گویند؟ حرف دلشان را به هم باز گو نمی کنند و همواره به فکر خیانت به یکدیگرند! چرا نمی خواهیم باور کنیم که رفتنی هستیم و باید به دیگران نیکی کنیم. چرا نمی خواهیم قبول کنیم که باید مهربان باشیم و روابطمان را بر پایه عشق و صفا محکم کنیم؟! چرا...

مرا از تو ، تو را از من کسی انگار می دزدد

دلم را در شروع لحظه دیدار می دزدد
کسی در من گره خورده، نمی دانم ولی انگار
مرا از سرنوشتم این سکوت تار می دزدد
چه چشمان غریبی دارد این خورشید بعد از ظهر
مرا از زندگی از این همه تکرار می دزدد
تمام بیتها، احساس ها، پروانه هایم را
نگاه مبهم یک سایه سیارمی دزدد
در این هنگامه بی در کجای بی قراری ها
تو را از من ، مرا از تو ، کسی انگار می دزدد
آدم برفی ها با زمستان می روند
کلاغ ها با پاییز
و اما ما مسافران کدام فصلیم؟؟؟
دلم برای ابری باران می سوزد
دلم برای قاصدک پشت پنجره می سوزد
دلم برای گل پژمرده در گلدان می سوزد
دلم برای کبوتر بی پناه می سوزد
دلم برای سرمای بی وفا می سوزد
دلم برای همه کس و همه چیز می سوزد
ولی آیا کسی هست که دلش برای ابر شکسته من بسوزد؟
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود
و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را باید آب داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن که
دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم
ساده است که چگونه می زییم
باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده
نیز هم....
.jpg)
دهر عجب جاییست عاشق می کشند
سفله گان گویاو نیکان خامشند
دهر عجب جاییست غارت می کنند
ناکسان هر دم شرارت می کنند
شب شکاران خفته و شب با غضب
بی قراری می کنند یا للعجب
سایه ها از اصلشان پیداترند
مرده ها از زنده ها دانا ترند
آسمان هم گاه خست می کند
خاک را گویی سیاست می کنند
ناصحان در واژه ها گم گشته اند
مردمان گویی خرد را کشته اند
رسم عالم را دگرگون کردهاند
خاک را پرزاتش و خون کرده اند
آن به سختی تکه نانی می خورد
این یکی آسان جهانی می خورد
این چه آزارست در دنیای ما
این چه پیکارست در خاک خدا
کاشکی دلها همه بینا شوند
زرپرستان در جهان رسوا شوند
این همه پندار باطل را ببین
آرزوهای اراذل را ببین
هر کسی در بند کار خویشتن
عاقبت هم شرمسار خویشتن
پیرها مغموم درد بی کسی
نوجوانان غرق در دلواپسی
عشق را از جهل گردن می زنند
بهر دنیا بر سر و تن می زنند
وه چه تاریک است روز خاکیان
خاک اندر خاک می گردد نهان
من نمی دانم که آرامش کجاست؟
از چه رو ساز سعادت بی نواست؟
دست نا مردان چرا آلوده است؟
قامت مردان چرا فرسوده است؟
این همه تشویش خاطر بهر چیست؟
اضطراب هر مسافر بهر چیست؟
نسترن ها از چه پرپر می شوند
یاسها هر روز کمتر می شوند
امتداد دردو لذت تا کجاست؟
ابتدایش کو کجایش منتهاست؟
من نمی دانم که غم خوردن ز چیست؟
های وهوی بیش و کم خوردن ز چیست؟
من همی دانم که گل پژمردنیست
هر که آمد هر چه آمد رفتنیست
دم به دم اینجا شقایق می کشند
دهر عجب جاییست عاشق می کشند