|
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی
اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره
اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته
اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته
اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی
اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره
اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده
اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده...
+ نوشته شده توسط نیما در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت
19:37 |
+ نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت
11:6 |
+ نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت
11:3 |
+ نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت
11:1 |
عجب دنیایی است دنیای امروز وعجب روزگاریست این روزگار.عمر انسان همانند گلی است که غنچه می کند، می شکفد و پرپر میشود بدون اینکه کاری کرده باشد و توشه ای بسته باشد. زندگی رویایی است که گاه آرام و صبور است و گاه خشمگین.هنگامی که آرام است فریبش را می خوریم و دروغ هایش را باور می کنیم، بدون اینکه به حقیقت واقف باشیم. زندگی ما را همراه خود می برد و طوری می پرورد که انسانها را، اطرافیانمان را و دوستانمان را بیازاریم و فریب دهیم. می خواهم بدانم چرا هیچ کس در این دنیای مدرن یکدل نیست؟ چرا ریا و مکر جای صفا و صمیمیت را گرفته است؟ چرا قرن ۲۱، قرن شیوع طاعونهایی شده است که درمانی جز سوزاندن آدم ها ندارند؟چرا دوستان نزدیک به هم دروغ می گویند؟ حرف دلشان را به هم باز گو نمی کنند و همواره به فکر خیانت به یکدیگرند! چرا نمی خواهیم باور کنیم که رفتنی هستیم و باید به دیگران نیکی کنیم. چرا نمی خواهیم قبول کنیم که باید مهربان باشیم و روابطمان را بر پایه عشق و صفا محکم کنیم؟! چرا...
+ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت
16:17 |
مرا از تو ، تو را از من کسی انگار می دزدد
دلم را در شروع لحظه دیدار می دزدد کسی در من گره خورده، نمی دانم ولی انگار مرا از سرنوشتم این سکوت تار می دزدد چه چشمان غریبی دارد این خورشید بعد از ظهر مرا از زندگی از این همه تکرار می دزدد تمام بیتها، احساس ها، پروانه هایم را نگاه مبهم یک سایه سیارمی دزدد در این هنگامه بی در کجای بی قراری ها تو را از من ، مرا از تو ، کسی انگار می دزدد
+ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت
13:13 |
|
|